سيد محمد باقر برقعى

544

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

آن لحظه‌هاى آتش و آواز ياد باد ! * آن لحظه‌ها كه با تو به تاريخ تاختيم بر شانه‌هاى شرم ، فروريخت قلبمان * اى كاش دردهاى تو را مىشناختيم ! به نيم زلزله ديدار ما دگرگون شد دلم شكفت و گل از چشم‌هاى جان برخاست * شب آمد و شبح صبح از ميان برخاست به عشوه راه دگر كرد كز نهاد حيات * هزار دريا توفان « الامان » برخاست هزار شمشير ، خون شكفته را بلعيد * هزار عفريت ، از خواب باستان برخاست به خاك گفتيم از چنبرى رهانيدند * ستاره گفت چنين نيست گر چنان برخاست ستاره گفت همان سايه‌هاى دربندند * اگرچه زنجير از دست و پايتان برخاست ستاره گفت شما او نبوده‌ايد افسوس * كه ذات از نفس افتاد ، آسمان برخاست فرونشست تب سيل‌وار باران‌ها * زمين تشنه به انكار آسمان برخاست به نيم‌زلزله ديدار ما دگرگون شد * خدا ز لطف به قهر ، از سر جهان برخاست صحرا از اين دامنه ، دشت بىحاصل است * به شعر و شراب و شتر شامل است چه خاموش خواندم در اين شوره‌زار * فراموش ماندم در اين شوره‌زار جهنّم در اين دشت اردو زده‌ست * به جانش شرار هياهو زده‌ست جهنّم بر اين دشت باريده‌ست * گل و عطر و لبخند را چيده است جهنّم به رنگ دل و دشنه است * به خون من و دوستان تشنه است من و شعر و شمشير ، همسايه‌ايم * هجوم و من و تير ، همسايه‌ايم چه شب‌ها كه از خيمه بيرون زديم * به اردوى دشمن شبيخون زديم سبك‌بال ، شمشيرها آختيم * به بيگانه و آشنا تاختيم كس اينجا به فكر نشستن نبود * اگر بود يك‌لحظه با من نبود